روزنوشته ها

باید نوشت!

روزنوشته ها

باید نوشت!

بایگانی
۲۰دی

بعضی روزا میتونم شاد وخوشحال باشم واین کاملا ارادیه،‌این که نگاهمو به همه چی تغییر بدم و از همه چی خوب برداشت کنم ، این روزا همه چیز خیلی لذت بخشه اما بر خلافش روزایی هم هست که به شدت کسل کننده است وقتی حس عدم قدرت میکنم و توهم بی ارادگی مثل زنجیر دست و پامو میبنده به زمین و حتی تاب پا شدن رو ازم میگیره!
باید بیشتر به علتش فکر کنم!
راستش هنوز نمیدونم چرا گاهی اینگونه است وگاهی آن گونه...

bacheseyyed
۱۹آذر
خب بعضی چیزا هم هست که دیگران رو خوشحال میکنه!

1- خوب شنیدن درد و دل دیگران و راهکار دادن بهشون!
2- کافه رفتن!
3- پیاده روی!
4- شعر خوب فرستادن!
5- بی هوا سر زدن بهش!
6- پیتزای سرد!
7- گفت و گوی علمی و حرف زدن ازآموخته های نو!
8- معذرت خواهی از اشتباهات قدیمی و سعی بر جبران!
9- تحلیل رفتار دیگران یا خود فرد برای فرد!
10- نوشتن نامه!
bacheseyyed
۰۹آذر

هر کسی باید یه فهرست داشته باشه که،
خب باشه، هرکسی نه، ولی من یه فهرست دارم که،
خب، ندارم، ولی میتونم داشته باشم که،
که چی!؟
که بتونه حال آدم رو خوب کنه دیگه!

1- شیرین عسل،
2- خلوت!
3- شعر خوب خوندن!
4- موسیقی خوب با هدفون!
5- اشک!
6- رفیق خوب!
7- یادگیری!
8- کتاب خواندن!
9- بازیهای استراتژیک ترجیحا آنلاین ترجیحا DOTA2
10- پیاده روی

bacheseyyed
۰۷آذر
دارم کلام فقاهی میخوانم!
شنیدنی تر از این حرف هاست که برایتان تعریف کنم...
باید خودتان بشنوید، یا اگر دوست داشتید طوری بخوانید که به دیگران بشنوانید!
فهمیدید صوتی است یا باز هم توضیح دهم؟
خب، من شنیدن را به خواندن ترجیح میدهم، یعنی اینطور نبودم ها، اینطور شدم!
شنیدن هم زندگی جالبی دارد...
وسط شنیدن ها جرقه به جرقه ایده و سوال و فکر است که به تو حمله میکند و و وحشیانه اطلاعات قبلی تو را به چالش میکشد و تو میمانی و یک زنجیر قلم که اگر زیرک باشی دست و پای این جرقه های چموش را خواهد بست!
bacheseyyed
۰۵آذر
1- کتاب خواندن دسته جمعی!
2- عملی کردن ایده اول!
3- عملی کردن ایده دوم!
4- عملی کردن ایده دوم!
5- یک ایده را پنج بار نوشتن!
bacheseyyed
۰۳آذر
نوشتن اراده ی آدم را قوی میکند!
نوشتن هبتو یاد میدهد که چطور بنویسی!
نوشتن را باید نوشت!
bacheseyyed
۲۹آبان
نوجوانی ام سلام!
من کم کم تمام شده ی تو هستم...
خواستم به تو بگویم که حیف است، دل به هر کسی نبند، آدم ها ارزشش را ندارند، بعدها مثل برخی از حیوانات پشیمان میشوی،‌بعد تر ها به دلت نگاه میکنی و حسرت دل های دست نخورده ی کار ناآزموده را میخوری...
بعضی چیزها هیچ وقت تکرار نمیشود، مثل کاغذی که رویش نوشته شده، قدر کاغذها را بدان، و روی اون مهارت ها رو محک بزن نه اشتباهات رو!
تشویقت میکنم به لذت بردن از زندگی و شاد بودن و روابط اجتماعی با کمی خود رو نگه داشتن!
شاید ده سال بعد خودم رو به چیزهای دیگه ای توصیه کنم!
کسی چه میدند...
bacheseyyed
۲۷آبان

آبگوشت را خیلی دوست دارم،

اصیل، ساده، خوش مزه!

همین!

bacheseyyed
۲۰آبان

شاید اسم، 2030 به گوش تون خورده باشه این روزها و شما هم مثل من حتی یک بار اون سند رو نخونده باشید و چیز زیادی ازش سر در نیارید یا شاید هم اخبار 20:30 و کامران نجف زاده بیاد تو ذهنتون و به صرفا جهت اطلاع فکر کنید!
ولی من میخوام از ده سال عمر یک انسان با شما صحبت کنم!
ده سالی که در آن شغل، ازدواج، چارچوب فکری و نگرش فرد کم کم از گرد و غبار تبدیل به خمیر میشود و میشود آن را شکل داد!
بیست سالگی تا سی سالگی زمان مهمی است!
خیلیها از بیست سالگی هاشون شروع کردن...

تغییر دادن عادات بعدتر ها کم کم سخت تر میشود و آنجاست که دیگر حسرت خوردن فایده ای ندارد و نصیحت کردن و عقده های نرسیده خود را سر بچه های خودت خالی کرد ایضا!
بهتره از نگرش و بینش و یا به قول شما جهان بینی شروع کنیم!
بعد میشه به اصول و چارچوب اعتقادی نگاه کرد!
و بعد عادت های کوچولویی که سبک زندگی ما رو تشکیل میده خود آگاه یا نا خود آگاه و چه کلمه خطرناکی، نا خود آگاه، نا خود آگاه یعنی مثل یه ماهی تو جریان مسیر آب شنا کردن و هر چی محیط و افراد و یا شایدم حتی کسایی که دوسشون داریم مثل سلبریتی ها به ما گفتن بی چون و چرا بشنویم و بگوشیم و در موردش بعملیم و نفهمیم که داریم کجا میریم و هرکسی هم که خلاف جهت آب شنا کرد دیوونه بدونیم!

امان از این روزمرگی...
بگذریم!
شاید ده سال بعد دیگه اینطور فکر نکنم!
شاید غرق زندگی طلبگی باشم و واقعا یه آخوند به تمام معنا شده باشم!
شاید هم افسار رسانه رو دستم گرفتم و شروع کردم به تاختن تا تغییر سبک زندگی ها...
شایدم تحولی که همیشه میخواستم رو از یه جایی شروع کردم تا دومینوی انقلاب 140 تا زیر نظام دیگه هم بگیره و یکی یکی شروع کنن پوست انداختن!
شایدم همه ی اینا با هم و شاید هم هیچکدوم!
فقط این که میدونم باید اولا یک لایه عمیق تر فکر کنم!
یعنی چی؟
یعنی این که اگه یکی تو روش ها تاکتیکها داره چیزی رو نقد میکنه و همش غر میزنه و ژست اپوزیسیون گرفته نقد استراتژیک کنم اون موضوع رو!
چون نباید مثل قبلی ها فقط شاخه و برگ ها رو بزنیم!
باید به فکر ریشه ها بود!
شاید این ده سال هم با راست و ریست کردن همین ریشه بشه میوه خوشمزه ای از درخت من چید!
کسی چه میداند!
ده سال کم نیست...
حرف یک هشم از یک زندگیست...
و حالا فقط ده سال عمر بی زبان مانده و من!

bacheseyyed
۲۰آبان

خیلی که بچه بودم میخواستم دکتر شوم چون پدرم اسم دارو ها رو خوب بلد بود!
بعد تر ها که دیدم آمپول چه موجود دردناکیست تصمیم گرفتم مهندس شوم،‌چون در ذهن انتزاعی من هم پول داشت هم استیل و یک حس سر افرازی با کت و شلوار!
این ها را که مطرح کردم خانواده و فامیل مفاهیم جدید تری را برایم ساختند!
باریکلا میخوای مهندس شی برای ما خونه بسازی؟
میخوای خونه مامان بزرگ که قدیمیه رو خوب درست کنی؟
میخوای یه آپارتمان بزرگ بسازی که همه توش زندگی کنیم؟
و من با غرور تایید میکردم که خوب فهمیده اید و برای خودم ساخته تر می شد این مهندسی!
اما...
جلوتر که رفتم،
خب خلاء‌ تئوریکی که داشتم باعث ثبات و استقامتم کم بشه و از وضوخ و شفافیت و کیفیت تصویر ذهنیم که نزدیک به vga بود ناراضی باشم و دنبال یه تصویر دیگه باشم!
حیرت بهترین لغتی است که برای این دوره میتونم براتون وصفش کنم...
سرگردان و حیران در پی هر علاقه ای...
اما من واقعا به چی علاقه داشتم؟!
من استعدادم چی بود؟!
خب اینا سوالات خوبین اما جواب های راحتی ندارن،‌با تمام سادگی جوابها اصلا آسان نیست که بفهمیشان!
مدت ها طول کشید تا میدان شعورم نسبت به این  مفاهیم دقیق تر بشه و بفهمم شغل چیه؟‌ و شاغل کیه؟ و من کیم؟ و قراره چی کار کنم تو این عالم!
خب این می طلبید که مثل دیگران گوسفندی نگاه نکنم.
که زندگی میکنیم که زنده باشم و بخورم و بخوابم و بمیرم و به قول این شعر حسین پناهی مرحوم که چاووشی جدیدا خوندتش تهش بشه یادی برای مرگ...
نچ! اینجوری اصلا جور در نمی اومد پس مجبور شدم بفهمم من کیم و چیم و چرا اینجام و قراره کجا برم!
همون سوالایی که هیچ وقت جوابای صد من یه غاز آدمایی که بهم جواب میدادن آرومش نمیکرد و دوباره شعله میکشید و تا مغز استخونومو میسوزند لعنتی!
این شد که رفتم سراغ فلسفه اما اونجا حیرت بیشتر شد که کمتر نشد...
به قول حضرت فاضل:
چون شکست آینه حیرت صد برابر میشود،
بی سبب خود را شکستم تا بفهمم کیستم!
ولی این خودش یه فتح البابی شد برای شروع زندگانی به جای زنده بودن و مبارزه برای فهم حقیقت!
امروز دیگه دوست ندارم مهندس بشم.
میخوام حق فهم بشم.
و عامل به حق!
و بجنگم برای
حق!
آخه میدونی؟
هر هر چیز که در جستن آنی، آنی!

bacheseyyed