روزنوشته ها

باید نوشت!

روزنوشته ها

باید نوشت!

بایگانی
۲۷آبان

آبگوشت را خیلی دوست دارم،

اصیل، ساده، خوش مزه!

همین!

bacheseyyed
۲۰آبان

شاید اسم، 2030 به گوش تون خورده باشه این روزها و شما هم مثل من حتی یک بار اون سند رو نخونده باشید و چیز زیادی ازش سر در نیارید یا شاید هم اخبار 20:30 و کامران نجف زاده بیاد تو ذهنتون و به صرفا جهت اطلاع فکر کنید!
ولی من میخوام از ده سال عمر یک انسان با شما صحبت کنم!
ده سالی که در آن شغل، ازدواج، چارچوب فکری و نگرش فرد کم کم از گرد و غبار تبدیل به خمیر میشود و میشود آن را شکل داد!
بیست سالگی تا سی سالگی زمان مهمی است!
خیلیها از بیست سالگی هاشون شروع کردن...

تغییر دادن عادات بعدتر ها کم کم سخت تر میشود و آنجاست که دیگر حسرت خوردن فایده ای ندارد و نصیحت کردن و عقده های نرسیده خود را سر بچه های خودت خالی کرد ایضا!
بهتره از نگرش و بینش و یا به قول شما جهان بینی شروع کنیم!
بعد میشه به اصول و چارچوب اعتقادی نگاه کرد!
و بعد عادت های کوچولویی که سبک زندگی ما رو تشکیل میده خود آگاه یا نا خود آگاه و چه کلمه خطرناکی، نا خود آگاه، نا خود آگاه یعنی مثل یه ماهی تو جریان مسیر آب شنا کردن و هر چی محیط و افراد و یا شایدم حتی کسایی که دوسشون داریم مثل سلبریتی ها به ما گفتن بی چون و چرا بشنویم و بگوشیم و در موردش بعملیم و نفهمیم که داریم کجا میریم و هرکسی هم که خلاف جهت آب شنا کرد دیوونه بدونیم!

امان از این روزمرگی...
بگذریم!
شاید ده سال بعد دیگه اینطور فکر نکنم!
شاید غرق زندگی طلبگی باشم و واقعا یه آخوند به تمام معنا شده باشم!
شاید هم افسار رسانه رو دستم گرفتم و شروع کردم به تاختن تا تغییر سبک زندگی ها...
شایدم تحولی که همیشه میخواستم رو از یه جایی شروع کردم تا دومینوی انقلاب 140 تا زیر نظام دیگه هم بگیره و یکی یکی شروع کنن پوست انداختن!
شایدم همه ی اینا با هم و شاید هم هیچکدوم!
فقط این که میدونم باید اولا یک لایه عمیق تر فکر کنم!
یعنی چی؟
یعنی این که اگه یکی تو روش ها تاکتیکها داره چیزی رو نقد میکنه و همش غر میزنه و ژست اپوزیسیون گرفته نقد استراتژیک کنم اون موضوع رو!
چون نباید مثل قبلی ها فقط شاخه و برگ ها رو بزنیم!
باید به فکر ریشه ها بود!
شاید این ده سال هم با راست و ریست کردن همین ریشه بشه میوه خوشمزه ای از درخت من چید!
کسی چه میداند!
ده سال کم نیست...
حرف یک هشم از یک زندگیست...
و حالا فقط ده سال عمر بی زبان مانده و من!

bacheseyyed
۲۰آبان

خیلی که بچه بودم میخواستم دکتر شوم چون پدرم اسم دارو ها رو خوب بلد بود!
بعد تر ها که دیدم آمپول چه موجود دردناکیست تصمیم گرفتم مهندس شوم،‌چون در ذهن انتزاعی من هم پول داشت هم استیل و یک حس سر افرازی با کت و شلوار!
این ها را که مطرح کردم خانواده و فامیل مفاهیم جدید تری را برایم ساختند!
باریکلا میخوای مهندس شی برای ما خونه بسازی؟
میخوای خونه مامان بزرگ که قدیمیه رو خوب درست کنی؟
میخوای یه آپارتمان بزرگ بسازی که همه توش زندگی کنیم؟
و من با غرور تایید میکردم که خوب فهمیده اید و برای خودم ساخته تر می شد این مهندسی!
اما...
جلوتر که رفتم،
خب خلاء‌ تئوریکی که داشتم باعث ثبات و استقامتم کم بشه و از وضوخ و شفافیت و کیفیت تصویر ذهنیم که نزدیک به vga بود ناراضی باشم و دنبال یه تصویر دیگه باشم!
حیرت بهترین لغتی است که برای این دوره میتونم براتون وصفش کنم...
سرگردان و حیران در پی هر علاقه ای...
اما من واقعا به چی علاقه داشتم؟!
من استعدادم چی بود؟!
خب اینا سوالات خوبین اما جواب های راحتی ندارن،‌با تمام سادگی جوابها اصلا آسان نیست که بفهمیشان!
مدت ها طول کشید تا میدان شعورم نسبت به این  مفاهیم دقیق تر بشه و بفهمم شغل چیه؟‌ و شاغل کیه؟ و من کیم؟ و قراره چی کار کنم تو این عالم!
خب این می طلبید که مثل دیگران گوسفندی نگاه نکنم.
که زندگی میکنیم که زنده باشم و بخورم و بخوابم و بمیرم و به قول این شعر حسین پناهی مرحوم که چاووشی جدیدا خوندتش تهش بشه یادی برای مرگ...
نچ! اینجوری اصلا جور در نمی اومد پس مجبور شدم بفهمم من کیم و چیم و چرا اینجام و قراره کجا برم!
همون سوالایی که هیچ وقت جوابای صد من یه غاز آدمایی که بهم جواب میدادن آرومش نمیکرد و دوباره شعله میکشید و تا مغز استخونومو میسوزند لعنتی!
این شد که رفتم سراغ فلسفه اما اونجا حیرت بیشتر شد که کمتر نشد...
به قول حضرت فاضل:
چون شکست آینه حیرت صد برابر میشود،
بی سبب خود را شکستم تا بفهمم کیستم!
ولی این خودش یه فتح البابی شد برای شروع زندگانی به جای زنده بودن و مبارزه برای فهم حقیقت!
امروز دیگه دوست ندارم مهندس بشم.
میخوام حق فهم بشم.
و عامل به حق!
و بجنگم برای
حق!
آخه میدونی؟
هر هر چیز که در جستن آنی، آنی!

bacheseyyed
۱۷آبان
شنبه جان! تقصیر من نیست،‌خب نماد شده ای دیگر، چه میشود کرد، این هم قسمت تو بوده لابد،‌اگه بخوام لیست کارهایی که باید از شنبه انجام بدم رو بنویسم شاید نیاز به یک شنبه ی یک ماهه داشته باشم اما لااقل نوشتنش میتونه باعث بشه یه قدم به انجام دادن و عمل کردن بهش نزدیک تر بشم، خب قراره از شنبه
آماده ی مرگ باشم!
تجوید یاد بگیرم!
برم بدنسازی و بعد پیاده روی و آخرشم یه استخر مشتی!
ببینم به کی ها طلب دارم...
مباحث استراتژیک ذهنمو طبقه بندی کنم و منظم کنم
برند شخصیمو لااقل برای خدم تبیین کنم
سبک زندگی و عادت های کوچیکی که باید برا خودم بسازم رو لیست کنم!
با یه راننده تاکسی سلام و علیک کنم و حرف بزنم!
برم و یه دست لباس که مخصوص خودمه و دوسش دارم بخرم
همیشه بخش منفی خودمو نبینم
عربی رو شروع کنم و از اول اصولی و کاربردی یاد بگیرم
فیش بندی کنم مطالعات رو
یه برنامه جامع برای برنامه ریزی بریزم
شروع کنم به عمل کردن...
میبینید تو رو خدا!؟
شنبه را بهانه کرده ام که برنامه بریزم برای شنبه ی بعدی...
خب لامصب این تفکر انتزاعی کم کم مویرگ هات رو پاره پاره میکنه برادر من...
چرا نمیخوای بفهمی آخه لامصب!
بسه...
بهتره بشینم برای اولویت هام برنامه ریزی کنم
تا اینکه برای برنامه هام اولویت قائل بشم...
همین!
bacheseyyed
۱۷آبان

مینویسم پس هستم!
مینویسم چون جوامعی که فرهنگ مکتوب نداشته باشند محکوم به نابودی اند!
چون نوشتن کار انسانهایی است که دغدغه قفسه بندی ذهن خود را دارند و میخواهند شعورشان نسبت به موضوعات دقیق باشد!
مینویسم تا نوشتن یاد بگیرم،‌چون هیچ کس یک شبه نویسنده نشده، با تکرار کمیت هاست که کیفیت ها کم کم شکل میگرند و دل به آنها خوش میشود!
نوشتن باعث میشه از افکار تخلیه بشی از افکاری که هر روز تو سرت داره جم میخوره و بالا و پایین میره...

نوشتن باعث میشه مجبور باشی خودت رو بروز بدی که چه هستی ، و چه فکر میکنی و میخواهی چه کنی !
اعماق وجودت همان سیاهچاله های قلبت فقط با نوشتن است که رو می‌آید

و تو در واقعیت برای دیگران همان هستی که میتوانی به آن ها نشان دهی نه آنکه حقیقتا برای خودت هستی!
اینجاست که باید بلد باشی نوشتن را...
نوشتن عشق های سقط شده ات را کم کم بالا می آورد!
نوشتن برای عشق های جدیدت جوانه درست میکند!
نوشتن تو را متعهد بار می آورد...
برای خودم مینویسم!
آدمی را نوشتن آدم میکند!

bacheseyyed
۱۶آبان

این روز ها در مورد تصمیم گیری زیاد میخوانم،
تصمیمها هستند که باعث میشوند زندگی ما شکل بگیرند!
شاید یک تصمیم کوچک باعث جدایی دو زندگی از هم بشه، اشتباه نکنید از طلاق حرف نمیزنم،‌دارم از دو دنیای متفاوت که یک انسان میتونست اونو بسازه صحبت میکنم، تصمیم شاید از صمم بیاد و معنیشم یه جورایی به آتیش مرتبطه یعنی وقتی مصمم شدی آتیش اون تصمیم تو وجودت شعله ور تر شده و همچنین نسبیت تو ذات آتیش وجود داره یعنی ضعف و شدت داره آتیش تصمیمایی که میگیریم و نقطه ای نیست که بگیم هست یا نیست، هر لحظه ممکنه بادی وزیدن بگیره و آتیش زیر خاکستر ما رو روشن کنه!
تصمیم گیری بعضی وقت ها باعث اتلاف انرژی میشه، طوری که آدم خسته میشه از این همه تصمیم که باید بگیره،
دکمه پیراهنموو از راست باز کنم یا از چپ؟

سه صفحه روزانه مو با کدوم خودکار بنویسم؟
متمم بخونم یا برم کلبه کرامت دانلود کنم؟

بچه رئیس ببینم یا سیانور؟

وقتی دارم وزنه میزنم صبر کنم تا خسته بشم و عضله هام درد بگیره بعد بشمرم یا از اول شروع کنم شمردن؟

با دوستم بریم بیرون یه دوری بزنیم یا تو خونه بشینم یا نه اصلا پاشم برم پای کامپیترم و یه وبلاگ جدید برای خودم بسازم!
اینا همش تو آنی از ثانیه میاد تو ذهن و میره...
همین که بعد این مثال ها و... بزارم یا نه!
یا اینکه این پست به عنوان اولین پست وبلاگ تو دوره ای که وبلاگ نویسی داره منسوخ میشه خوبه یا نه!
و...
اصلا همین و... دومم!
اینا همش داره از ما هزینه میدزده!
میدونی یه وقتایی باعث میشه خسته بشیم!
روحمونو دچار اختلال میکنه...

خستگی فکری میاره...

خب چیکار کنیم؟

راستش رو بخواید من هنوز دقیق نمیدونم!
ولی میدونم که میشه از قبل تصمیم گرفت و اون تصمیم رو ثابت و مشخص کرد!
یعنی چی؟
خب یعنی از قبل با خودت قرار داد ببندی که دکمه لباست رو همیشه از چپ ببندی!
یا تصمیمی بگیری سه صفحه روزانه ات رو با یه رنگ بنویسی هربار، فهمیدید خودکار رنگی دارم یا بازم مثال بزنم!؟
خلاصه همین تصمیاته که به زندگی ما جهت میده و شخصیت ما رو میسازه!
تصمیماتی که اگه برای خودمون نگیریم جامعه برای ما میگیره!
شما چطور؟
آهان ببخشید!
قبلش باید میگفتم که
اگه خودتون برای خودتون تصمیم نگیرید دیگران برای شما تصمیم میگیرند!
من نمیخوام دیگران برام تصمیم بگیرن!